سفارش تبلیغ
صبا
اندکى که دوام دارد ، به از بسیارى که ملال آرد . [نهج البلاغه]

مستنوی

ارسال‌کننده : حامد در : 90/2/29 3:5 عصر

 

کافیست به می خوردن ، رحمی ز پیمانه 

جان نیست دگر بر تن ، ما را که برد خانه؟ 

 

ساقی بگیر از من جام و قدح و خم را  

مجنون به سخن آمد ، ای عاشق دیوانه 

 

مجنون به تو می گویند با باده ی در دستت 

من مست ز لیلی و تو عارف می خانه 

 

هوشی که برفت از سر ، یک جام غزل آید 

شاعر بسرای می را یک جرعه جانانه 

 

مونس به دل ما شد زین گوشه ی می خانه 

ای جام شراب سرخ ما را که برد خانه؟

منتظر..

 




کلمات کلیدی : غزلیات

نوید یار

ارسال‌کننده : حامد در : 89/11/9 4:10 عصر

 

بگوش باش پرستوبهار نزدیک است

به عاشقان خبری ده سوار نزدیک است

 

ز خواب غفلت و آشفتگی به پا خیزان

ز جام عشق بنوشان قرار نزدیک است

 

خزان به عزم سفر کولبار را بستست

چرا که درک نموده فرار نزدیک است

 

بس است گوشه و عزلت نشینی ای عابد

بیا که مجلس بزم و شرار نزدیک است

 

قدح بدور بینداز و می ز عشق آور

که ناجی آن چشم خمار نزدیک است

 

خدای وعده نوری ز دولتش دادست

بگوش باش پرستوبهار نزدیک است

منتظر

 




کلمات کلیدی : غزلیات

مردم ز صبر و هجران..

ارسال‌کننده : حامد در : 89/11/1 8:42 عصر

این جمعه هم گذشت و آن یار من نیامد

محزون شدم از این غم،آقای من نیامد


در شهر عشق که هر کس چشم انتظار یاریست

بر سر درش نوشتم لیلای من نیامد


دنیا ز داغ هجرش نالان شدند حتی..

یوسف ز چاه می گفت: زیبای من نیامد..


هر شب شقایقی پاک،بی رنگ مثل این خاک

این بود همه کلامش:شیدای من نیامد؟!


دیگر توان و جان رفت مردم ز انتظارش

ای دوستان بدانید آقای من نیامد.

منتظر




کلمات کلیدی : غزلیات

خواستگاه

ارسال‌کننده : حامد در : 89/8/12 12:32 عصر

حتی اگر از شب سحری خواسته بودم

از صبح زمستان خبری خواسته بودم

 

آیینه چشمان تو بس بود برایم

از کور دلی من نظری خواسته بودم

 

مستانگیم رفت از آن چشم خمارت

از ساقی می سرخ تری خواسته بودم

 

آغوش تو آرامش پرواز رهایست

افسوس که از خاک پری خواسته بودم

 

سوزاندنت آبیست ز سرمای وجودم

از عشق غم شعله وری خواسته بودم

 

منتظر




کلمات کلیدی : غزلیات

جفا

ارسال‌کننده : حامد در : 89/8/12 12:13 عصر

اگر جفا نکنم عشق، یار من است
کدام دلبر مستانه ای کنار من است؟

خزان به پیش است و دل ز شوق تو مجنون
نشسته ام که بیایی.. این بهار من است

خدا کند که بمانم ببینم آن رویت
ز دشت عشق بروید گلی،مزار من است

ز عشق درسنامه ایست: ((بصبر ای عاشق))
که سنگ مکتبیش بود و غمگسار من است

 

ز صبح و شب بنشستم به انتظار غریب
بیا که خسته ام این روزگار من است..

منتظر..




کلمات کلیدی : غزلیات

بگری ای گل خندان

ارسال‌کننده : حامد در : 89/5/13 10:29 صبح

عمر به پایان شده چگونه نگریم؟


عشق پریشان شده چگونه نگریم؟



شاعر شب بودم و همراز ز غم ها


صبح غزل خوان شده چگونه نگریم؟



مست ز دیوانگیم بودم و اکنون...


عقل به میدان شده چگونه نگریم؟


 


عابد شهر کز نفسش روح برون خاست


مست و خرامان شده چگونه نگریم؟


 


منتظرمُِّّ،منتظر آمدن دوست


یار که گریان شده چگونه نگریم؟

 



منتظر...




کلمات کلیدی : غزلیات